تاريخ : دوشنبه 6 بهمن1393 | 15:38 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

"اگر برای خداست،بگذار گمنام بمانم"

شهید گمنام



تاريخ : جمعه 26 دی1393 | 12:49 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

هم سگ خرید و فروش می کرد، هم دعواهاش حسابی سگی بود!!

یک روز داشت می رفت سمت کوهسنگی برای دعوا !  و غذا خوردن که دید یه ماشین با آرم ”ستاد جنگهای نامنظم“ داره تعقیبش می کنه.

شهید چمران از ماشین پیاده شد و دست اونو گرفت و گفت: ”فکر کردی خیلی مردی؟!“

رضا گفت:بروبچه ها که اینجور میگن.....!!!

چمران بهش گفت: اگه مردی بیا بریم جبهه!!

به غیرتش بر خورد، راضی شد و راه افتاد سمت جبهه......!

مدتی بعد....


برای خواندن ادامه متن به ادامه مطلب بروید...

 



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 15 دی1393 | 23:31 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

 

شهدا هنوز پشت خاکریز منتظر لبیک اند...

 

بیدار شو رفیق من.... شهدا  منتظرن



تاريخ : دوشنبه 1 دی1393 | 23:20 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

 

هیــــــچ میـــــدآنی چــِـــــرآ بی حآصــِــــلیـــــم؟

چــــون کــِــــه اَز یـــــآدِ شــَـــهیــــدآن غآفـِلیــــــم



تاريخ : دوشنبه 17 آذر1393 | 13:36 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

مادرش میگفت!

سخت تر از نبودنش ...

یادآوری آخرین لبخند پسر شهیدش بود …

 

سلامتی همه مادران شهدا صلوات ...



تاريخ : سه شنبه 20 آبان1393 | 13:4 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

چشم یعقوب به یوسف 
شده روشن امروز

آمده در بر رودابه 
تهمتن امروز



مادر! این وصل پرآوازه 
مبارک باشد
حس مادرشدن تازه
مبارک باشد



پیکر شیرجوان آمده 
 بر دوش بگیر
مثل قنداقه شده خوب
در آغوش بگیر



پیکری را که برای 
تو غزل میخواند

پیکری را که به شش 
ماهگی اش میماند



"مست بود و هوس جام 
شدن داشت نشد"

عشق گمنامی وگمنام 
شدن داشت نشد

"

در پی عهد خودش 
باده به دستانت داد"

تا تو گفتی که بیا گوش 
به فرمانت داد



بازهم شکرخدا داغ 
شماشیرین است
داغ سخت است ولی
اوج مصیبت این است:



فرض کن فرض! فقط
 فرض کن این مسئله را
پیش نعش پسرت گوش
کنی هلهله را



فرض کن خشک شود
روی لبت لبخندت

اربأ اربا بشود پیش
خودت فرزندت



بگذارید بگویم که
چه در سر دارم/
اصلأ امروز تب 
روضه ی اکبر دارم

...


شاعر:محسن کاویانی



تاريخ : یکشنبه 4 آبان1393 | 12:2 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

خیلی گشته بودیم، نه پلاکی، نه کارتی، چیزی همراهش نبود.

لباس فرم سپاه به تنش بود. چیزی شبیه دکمه ی پیراهن در جیبش نظرم را جلب کرد،

خوب که دقت کردم، دیدم یک نگین عقیق است که انگار جمله ای رویش حک شده.

خاک و گل ها را پاک کردم. دیگر نیازی نبود دنبال پلاکش بگردم. روی عقیق نوشته بود:

« به یاد شهدای گمنام»

 



تاريخ : جمعه 4 مهر1393 | 17:21 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

پدر صورت پسر را بوسید
گفت:
تا کی میخوای بری جبهه؟؟
پسر خندید و
گفت:
قول میدم این دفعه آخرم باشه بابا!
پدر:قول دادی ها...!
و پسر، سر قولش "جان" داد...



تاريخ : شنبه 29 شهریور1393 | 13:47 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

شهید عزادار نمی خواهد،رهرو می خواهد...



تاريخ : دوشنبه 17 شهریور1393 | 21:46 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

 امام صادق (ع):  هرکه خواهد نامش بلند شود باید گمنامی پیشه کند...

 



تاريخ : دوشنبه 3 شهریور1393 | 14:19 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

تو آن سرباز بی نام و نشانی که

با نام و نشان کاری ندارد



تاريخ : پنجشنبه 2 مرداد1393 | 12:25 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

فـکـر کـن ...
چـنـد چـفــیـه ،
خـونـی شـد ،
تــا ،
چـــادری ، خـاکـــی نـشـود ...



تاريخ : چهارشنبه 25 تیر1393 | 12:24 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

بیچاره آن پدر شهیدی که

هربار دلش برای پسرش تپید گفتند مردکه گریه نمی کنه . . . .!



تاريخ : پنجشنبه 12 تیر1393 | 16:36 | نویسنده : امیر حسین قاسمی
به مادر قول داده بود بر می گردد …
چشم مادر که به استخوان های بی جمجمه افتاد
لبخند تلخی زد و گفت :
بچه م سرش می رفت ولی قولش نمی رفت...
 

 


تاريخ : سه شنبه 27 خرداد1393 | 16:29 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

شهید گمنام ... 

 یعنی شهیدی که می توانست عقب بیاید اما ماند...