تاريخ : سه شنبه 20 آبان1393 | 13:4 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

چشم یعقوب به یوسف 
شده روشن امروز

آمده در بر رودابه 
تهمتن امروز



مادر! این وصل پرآوازه 
مبارک باشد
حس مادرشدن تازه
مبارک باشد



پیکر شیرجوان آمده 
 بر دوش بگیر
مثل قنداقه شده خوب
در آغوش بگیر



پیکری را که برای 
تو غزل میخواند

پیکری را که به شش 
ماهگی اش میماند



"مست بود و هوس جام 
شدن داشت نشد"

عشق گمنامی وگمنام 
شدن داشت نشد

"

در پی عهد خودش 
باده به دستانت داد"

تا تو گفتی که بیا گوش 
به فرمانت داد



بازهم شکرخدا داغ 
شماشیرین است
داغ سخت است ولی
اوج مصیبت این است:



فرض کن فرض! فقط
 فرض کن این مسئله را
پیش نعش پسرت گوش
کنی هلهله را



فرض کن خشک شود
روی لبت لبخندت

اربأ اربا بشود پیش
خودت فرزندت



بگذارید بگویم که
چه در سر دارم/
اصلأ امروز تب 
روضه ی اکبر دارم

...


شاعر:محسن کاویانی



تاريخ : یکشنبه 4 آبان1393 | 12:2 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

خیلی گشته بودیم، نه پلاکی، نه کارتی، چیزی همراهش نبود.

لباس فرم سپاه به تنش بود. چیزی شبیه دکمه ی پیراهن در جیبش نظرم را جلب کرد،

خوب که دقت کردم، دیدم یک نگین عقیق است که انگار جمله ای رویش حک شده.

خاک و گل ها را پاک کردم. دیگر نیازی نبود دنبال پلاکش بگردم. روی عقیق نوشته بود:

« به یاد شهدای گمنام»

 



تاريخ : جمعه 4 مهر1393 | 17:21 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

پدر صورت پسر را بوسید
گفت:
تا کی میخوای بری جبهه؟؟
پسر خندید و
گفت:
قول میدم این دفعه آخرم باشه بابا!
پدر:قول دادی ها...!
و پسر، سر قولش "جان" داد...



تاريخ : شنبه 29 شهریور1393 | 13:47 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

شهید عزادار نمی خواهد،رهرو می خواهد...



تاريخ : دوشنبه 17 شهریور1393 | 21:46 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

 امام صادق (ع):  هرکه خواهد نامش بلند شود باید گمنامی پیشه کند...

 



تاريخ : دوشنبه 3 شهریور1393 | 14:19 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

تو آن سرباز بی نام و نشانی که

با نام و نشان کاری ندارد



تاريخ : پنجشنبه 2 مرداد1393 | 12:25 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

فـکـر کـن ...
چـنـد چـفــیـه ،
خـونـی شـد ،
تــا ،
چـــادری ، خـاکـــی نـشـود ...



تاريخ : چهارشنبه 25 تیر1393 | 12:24 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

بیچاره آن پدر شهیدی که

هربار دلش برای پسرش تپید گفتند مردکه گریه نمی کنه . . . .!



تاريخ : پنجشنبه 12 تیر1393 | 16:36 | نویسنده : امیر حسین قاسمی
به مادر قول داده بود بر می گردد …
چشم مادر که به استخوان های بی جمجمه افتاد
لبخند تلخی زد و گفت :
بچه م سرش می رفت ولی قولش نمی رفت...
 

 


تاريخ : سه شنبه 27 خرداد1393 | 16:29 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

شهید گمنام ... 

 یعنی شهیدی که می توانست عقب بیاید اما ماند...



تاريخ : یکشنبه 11 خرداد1393 | 21:41 | نویسنده : امیر حسین قاسمی
می گفت می خواهم یه هدیه بفرستم جبهه ، به خاطر کوچکیش که ردش نمی کنید؟
همه همدیگر را نگاه کردند
و گفتند:نه قبول میکنیم .
حالا هدیه ات چی هست؟
به نوجوان سیزده چهارده ساله ای اشاره کرد و گفت: پسرم!


تاريخ : یکشنبه 4 خرداد1393 | 2:46 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

نام: سید علی دوامی
طلوع: 21 رمضان
غروب: 21 رمضان
سن: 21 سال


ادامه مطلب را بخوانید...



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 3 خرداد1393 | 12:45 | نویسنده : امیر حسین قاسمی


یک دلنوشته نه بهتر است بگویم خون نوشته من آنروز یک عشق داشتم ؛

پیروزی یا شهادت ، بعضی ها امروز هر ساعت ، عاشق و معشوق آدم های غریبه می شوند

و به سادگی دل می دهند و دل ربایی می کنند!

من آنروز در جبهه زیر آفتاب داغ ، چفیه بر سر می انداختم تا نسوزم ،

بعضی ها امروز رو سری از سر انداخته اند که موی سر به نامحرم نشان داده و بسوزند

ودیگران راهم بسوزانند !

من آنروز در خط مقدم برادران غریبه زیادی را می دیدم و به همه می گفتم :

خدا قوت، نه خسته برادر! ، بعضی ها امروز برای طرح دوستی ،

فقط با عجله از همه می پرسند : ASL؟

من آنروز در وصیت نامه ام می نوشتم : خواهرم حجاب تو بر علیه دشمن از خون من موثر تر است ،

بعضی ها امروز حتی در پروفایل شان می نویسند : همیشه به روز هستم ، دوره و زمانه عوض شده و

عشق من مد گرایی و تقلید از غربی هاست ! چادر را تجربه نکرده ام ، قدیمی است... نه !

این قرارمان نبود ! ما رفتیم تا شما نیز راهمان را ادامه دهید ، رفتیم تا امنیت امروز را به ارمغان بیاوریم و

تو بتوانی عفت و حجاب فاطمی را بر گزینی !

رفتیم تا دشمن ، نتواند حیای شما را به بی حیایی تبدیل کند ،

رفتیم تا اطاعت کنیم از قرآن و رسول و اولی الا مر ،

تو هم مراعات کن !

بر گرد و اندکی بیاندیش ؛ ... ما خون دلها خورده ایم !



تاريخ : پنجشنبه 4 اردیبهشت1393 | 23:21 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

 

داری میبینی منو که با ریا / ضجه میزنم میگم اقا بیا

اگه این جمعه نیای دق میکنم / هی دارم دروغ میگم من بخدا

هی دروغ میگم دل زار دارم / اسم نوکرو عزادار دارم

با این که میگی غم یار دارم / این جمعه نیا اقا کار دارم

....

اینا یک حرف که چشمام به دره / کی میگه بی شما خوش نمیگذره

نفسم بند اومد از بار گناه / کارام آبروتو داره میبره

راستشو بخوای بی تو شادم من / با کارام تورو عذاب دادم من

انگار نمیخوام بشم آدم من / انگار که ز چشمات افتادم من



تاريخ : یکشنبه 24 فروردین1393 | 11:37 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

 

این ...
وقتی
می پوشم، با نگاه هایشان مسخره ام می کنند..
وقتی
می اندازم، انگشت هایشان را به سویم می گیرند..
وقتی
می روم، نگاه هایشان امانم نمی دهد..
وقتی عکس
 آقا روی صفحه ی گوشی یا کامپیوتر می گذارم، به اعتقاداتم توهین می کنند..
وقتی بی تابی مناطق
را می کنم، بی تابی ام را به سخره می گیرند..
وقتی راهی مزار
می شوم، می خندند به علاقه هایم..
وقتی در برابرشان
هم می کنم، جوابم را فحش می دهند..
وقتی میخواهم حرفی بزنم هم کاری می کنند که سکوت را برگزینم..
وقتی غصه ی غصه های امامت را میخوری،

 غصه هایت را با حرف هایشان دو چندان می کنند..
و...
دیگر قلمم عاجز است از توصیفشان.

عجب جماعتی هستند این
...

و حال که اینگونه هستند، بگذار برایت بگویم که


این جماعت شدن یت می کند...

حال که این جماعت را شناختی، بگذار قافیه ها را عوض کنیم...
خواهی نشوی
،  ی جماعت شو...
و
خواهی نشوی
، شهیدان شو
که رنگشان
است...