تاريخ : جمعه ۲۲ اسفند۱۳۹۳ | 10:32 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

به یاد آنهایـــی که جز استخوانهایشـــان چیزی از جسمشان نمانـــده اما عظمت و شکـــوه غیرت

و روحشان عالــــم را فرا گرفته،


باز هم همان جملـــه ...

                                           ♥شهـــدا شــــرمنده ایــــم♥



تاريخ : جمعه ۸ اسفند۱۳۹۳ | 12:57 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

ای کاش کتیبه قـبـرم
در انعکاس پرتو خورشـید
نـام شـهـیـد داشـت...
ای کاش کتیبه ی قلبم
در پاسخ گلوله ی دشمن
خـون شـهـیـد داشت...
ای کاش این تـن خاکی
در واپسین لحظه ی بدرود
در آخـریــن وداع
بوی شهید داشت!

یادمون باشه اگر شهید نشیم، باید بمیریم.
نقطه سرخط...



تاريخ : چهارشنبه ۲۹ بهمن۱۳۹۳ | 13:33 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

کیان...

دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد. . . .
دانشگاه که قبول شد،همه گفتند باسهمیه قبول شده.!!!
ولی. . . .هیچ وقت نفهمیدند  کلاس اول وقتی می خواستند به او یاد بدهند که بنویسد"بابا". . . .

یک هفته در تب سوخت



تاريخ : سه شنبه ۱۴ بهمن۱۳۹۳ | 13:16 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

بعضـــے ها وقتــــے مـے رونــــد آن قَدر سبکبارنــــد ڪه آدم بهشان غبطه مـے خورَد ...

دَر وصیــــت نامـــه اش نوشته بـــود :

" فقط هَفـــت تا نماز غفیله ام  قضا شده ؛ لطفـــــاً برایم بخوانیــــد! "

(شهید مسعود گنجی آبادی)



تاريخ : دوشنبه ۶ بهمن۱۳۹۳ | 15:38 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

"اگر برای خداست،بگذار گمنام بمانم"

شهید گمنام



تاريخ : جمعه ۲۶ دی۱۳۹۳ | 12:49 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

هم سگ خرید و فروش می کرد، هم دعواهاش حسابی سگی بود!!

یک روز داشت می رفت سمت کوهسنگی برای دعوا !  و غذا خوردن که دید یه ماشین با آرم ”ستاد جنگهای نامنظم“ داره تعقیبش می کنه.

شهید چمران از ماشین پیاده شد و دست اونو گرفت و گفت: ”فکر کردی خیلی مردی؟!“

رضا گفت:بروبچه ها که اینجور میگن.....!!!

چمران بهش گفت: اگه مردی بیا بریم جبهه!!

به غیرتش بر خورد، راضی شد و راه افتاد سمت جبهه......!

مدتی بعد....


برای خواندن ادامه متن به ادامه مطلب بروید...

 



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه ۱۵ دی۱۳۹۳ | 23:31 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

 

شهدا هنوز پشت خاکریز منتظر لبیک اند...

 

بیدار شو رفیق من.... شهدا  منتظرن



تاريخ : دوشنبه ۱ دی۱۳۹۳ | 23:20 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

 

هیــــــچ میـــــدآنی چــِـــــرآ بی حآصــِــــلیـــــم؟

چــــون کــِــــه اَز یـــــآدِ شــَـــهیــــدآن غآفـِلیــــــم



تاريخ : دوشنبه ۱۷ آذر۱۳۹۳ | 13:36 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

مادرش میگفت!

سخت تر از نبودنش ...

یادآوری آخرین لبخند پسر شهیدش بود …

 

سلامتی همه مادران شهدا صلوات ...



تاريخ : سه شنبه ۲۰ آبان۱۳۹۳ | 13:4 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

چشم یعقوب به یوسف 
شده روشن امروز

آمده در بر رودابه 
تهمتن امروز



مادر! این وصل پرآوازه 
مبارک باشد
حس مادرشدن تازه
مبارک باشد



پیکر شیرجوان آمده 
 بر دوش بگیر
مثل قنداقه شده خوب
در آغوش بگیر



پیکری را که برای 
تو غزل میخواند

پیکری را که به شش 
ماهگی اش میماند



"مست بود و هوس جام 
شدن داشت نشد"

عشق گمنامی وگمنام 
شدن داشت نشد

"

در پی عهد خودش 
باده به دستانت داد"

تا تو گفتی که بیا گوش 
به فرمانت داد



بازهم شکرخدا داغ 
شماشیرین است
داغ سخت است ولی
اوج مصیبت این است:



فرض کن فرض! فقط
 فرض کن این مسئله را
پیش نعش پسرت گوش
کنی هلهله را



فرض کن خشک شود
روی لبت لبخندت

اربأ اربا بشود پیش
خودت فرزندت



بگذارید بگویم که
چه در سر دارم/
اصلأ امروز تب 
روضه ی اکبر دارم

...


شاعر:محسن کاویانی



تاريخ : یکشنبه ۴ آبان۱۳۹۳ | 12:2 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

خیلی گشته بودیم، نه پلاکی، نه کارتی، چیزی همراهش نبود.

لباس فرم سپاه به تنش بود. چیزی شبیه دکمه ی پیراهن در جیبش نظرم را جلب کرد،

خوب که دقت کردم، دیدم یک نگین عقیق است که انگار جمله ای رویش حک شده.

خاک و گل ها را پاک کردم. دیگر نیازی نبود دنبال پلاکش بگردم. روی عقیق نوشته بود:

« به یاد شهدای گمنام»

 



تاريخ : جمعه ۴ مهر۱۳۹۳ | 17:21 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

پدر صورت پسر را بوسید
گفت:
تا کی میخوای بری جبهه؟؟
پسر خندید و
گفت:
قول میدم این دفعه آخرم باشه بابا!
پدر:قول دادی ها...!
و پسر، سر قولش "جان" داد...



تاريخ : شنبه ۲۹ شهریور۱۳۹۳ | 13:47 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

شهید عزادار نمی خواهد،رهرو می خواهد...



تاريخ : دوشنبه ۱۷ شهریور۱۳۹۳ | 21:46 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

 امام صادق (ع):  هرکه خواهد نامش بلند شود باید گمنامی پیشه کند...

 



تاريخ : دوشنبه ۳ شهریور۱۳۹۳ | 14:19 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

تو آن سرباز بی نام و نشانی که

با نام و نشان کاری ندارد